X
تبلیغات
آويسا كوچولو
تولد علي + مهموني خونه هستي + ماه رمضان!!!!

سلام.

واااااااااااای موفق شدم آپ کنم اگه بدونین واسه آپلود کردن عسکا مامانی بیچاره چقدر زحمت کشید اینبار همه چیز دست به دست هم داده بود تا نشه!! ولی مامانم بالاخره موفق شد!!!!!!!!!!

بالاخره مامان بعد از تلاش هاي زيادي تونست عسكاي 5 شنبه رو به دست بياره!!! 5 شنبه 22 مرداد تولد علي بود! علي كوشمولو يك ساله شد و چون تولد معين (داداش علي) هم 17 مرداد هستش باسه دوتاييشون تولد گرفتن.

علی و معین تولدتون مباااااااااااااااااارک

 اينم يه سري عسك از تولد.

اين عسك رو 4 شنبه موقع تزيينات مامان گرفت

اينم منم با يه جست خوشتل

عسك دسته جمعي ( من تو بَلَل امير، علي تو بلل معين، زهرا تو بلل هاتف، هادي هم تو بلل داداش متينش)

اينجا من زهرا در حال خوش و بش هستيم!! من دارم ميگم اوا خواهر كيكشون رو ديدي !! زهرا ميگه آره انقدري بود چه كوچيك!!!

 

من و معين و علي ( به دست ها نگاه كنين علي رو با شونصد تا دست گرفتن تا يه كوچولو بشينه شيطون بلا)

 

اينم منم كه تو عسك قبلي با پا رفتم تو كيك!!!!! ( ناخن ها مو ببینین!! قبل تولد من یه کوشمولو خوابیدم بختی بیدار شدم دیدم ناخن هام ای رنگی شده!!!)

اينجا رج لب زدم!!!

اينجام مهسا جون بوسم ترده

اينم منم سبار ماشين علي كه مامان جون باسش خريدن.

 

جمعه بابا حاجي هممون رو دعوت كردن تو اردوگاه دهاقان چون گفتن ماه رمضون در راهه و ديگه خبري از گردش نيست. داج علي يادش رفته عسكاي اون روز رو برامون بياره!!!

دو شنبه رفتيم خونه دختر عموي مامان (فهيمه) كه يه دخمل 3 سال و نيمه داره به اسم هستي. باباي هستي ايران نيست باسه همين فهيمه گير داد كه من تهنام و اينجا بمونين ما شب خونشون خوابيديم. اينم عسكاي خونه فهيمه:

من رو صندلي هستي.

من و هستي ( من رو گذاشتن تو گلدون!!! آخه گلم!)

من سبار دو چرخه ( تهنايي نشستما!!!!!!!)

اينم يه تكي خوشتل

خووووووووووووب اينم از اون آپ اساسي كه مامان قول داده بود. از داج علي و خاله ليلا بابت عسكا ممنون.

ديشب بسطاي شب يهو ديدم سر و صدا مياد!!! صداي تلفزيون هم ميومد كه دعا ميخوند!! بابايي نصبه شبي گشنش شده بود داشت غذا ميخورد!!!! بهدش اگه من يه شب 4 بار بيدار شم شير بخورم قُر ميزنن!!! خودشون رو نميگن كه!!!!

ماماني باسم توضيح داد كه امروز اولين روز ماه رمضان هستش اولين ماه رمضاني كه من پيش مامان و بابا هستم! ماماني باسم روزه گرفتن رو توضيح داده. بلي مامان چون ميخواد به من شير بده نميتونه روزه بگيره بابايي تهنايي روزه ميگيره بابايي جونم دووووووووست داريم روزه هات قبول به مام دعا كن.

پی نوشت۱: پیوستن هاتف جون پسر داج علی رو به جمع وبلاگ نویسا تبریک میگم. حتما به وبلاگش سر بزنین تو لینک های من هست. کاش منم با سباد بشم و بتونم مثل هاتف خودم بنویسم

پی نوشت ۲: عموی مامانی مریضنحالشون خیلی بده تو رو خدا موقع سحر و افطار براشون دعا کنید

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت8:57توسط مامانِ آويسا |
سومين سالگرد ازدباج مامان و بابام

سلام

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

جمعه 23 مرداد سالگرد ازدباج ماماني و بابايي بود.

ماماني باسم تعريف ترد كه 3 سال پيش همچين روزي با بابايي رفتن يه جايي به اسم محضر و مال هم شدن. 3 سالي كه خيلي قشنگ و زيبا بوده و ثمره اون يه دخمل نانازي  هستش كه من باشم!!

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

 3 سالي كه هر لحظه اش پر از عقش و خوش بختي بوده. (من يه شاهد كوچولو از زندگي عقشولانه ماماني و بابايي هستم)

من خيلي خوشالم كه ما سه تا با هم اينقدر خوشبختيم اينم يه هديه به مامان و بابا:


5 شنبه بابايي ما رو ناهار برد رستوران. من تا حالا رستوران نرفته بودم! آخه مامان و بابا اهل رستوران رفتن نيستن!! دوست داشتم همه جا رو نگاه كنم!!! دلم ميخواست برم رو ميز!! ولي ماماني اجازه نداد!!!!

 

ماماني كلي بهم باج داد تا اين متن رو از طرف خودش واسه بابايي بنويسه!

 

 میخواهم از تو بنویسم برای تو که در تمام لحظاتم وجود داری. خنده هایم برای توست. با تو بودن مرا شاد می کند وبی تو بودن مرا گریان. . تو با منی چون در قلب منی قلبم را با دنیا عوض نمی کنم چون تو در آنی و من تنها تو را دوست دارم که سبزی مانند بهار استواری مانند کوه لطیفی مانند گل و روانی همچون دریا.

معنای زنده بودن من، با تو بودن است.

نزدیك، دور

سیـر، گرسنه

                                رها، اسیـر

                                                   دلتنگ، شاد

آن لحظه‌ای كه بی تو سرآید مرا، مبـاد!

 

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

فعلا اينو داشته باشين تا بعدا بيام بقيه ماجراهاي آخر هفته رو بنويسم آخه دوربينمون اين چند روزه انگار تبديل به گوشكوب شده بود و ماماني با خودش نميبرد!! باسه همين از رستوران و بقيه قضايا هيشي عسك نداريم .ايشالا داج علي و خاله ليلا بهمون عسكا رو ميدن تا ماماني بياد و بقيه خاطراتم رو بنويسه!!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت9:56توسط مامانِ آويسا |
حركات موزون!!!!

سلام دوستاي مهلبونم.

من يه كار جديد ياد گرفتم!!

ني ناي ناي!!! ني ناي ناي!!!

البته من فقط كمرم رو تكون ميدم!!! راستشو بخواين حال ندارم دستامو تكون بدم whistlingولي همين كه آهنگ ميشنوم شروع ميكنم كمرم رو قِر دادن!!! hee heeو چون من تو اين امر خيلي حرفه اي هستم!!عینک كاري ندارم آهنگه شاده غمگينه چيه و حتي مثلا با صداي مودم كامپيوتر كه ماماني ميخواد كانكت بشه همين حالا شروع كردم به قر دادن!!!! تعجبخجالت

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

متاسفانه از اين قضيه عكسي در دست نيست!!!shame on you آخه عكس كه نميشه گرفت!! مگه اينكه فيلم بذاريم!!متفکر

آخر هفته دو سه تا اتفاق قراره با هم بيفته پس منتظر يه آپ اساسي باشين!!!peace sign

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت11:3توسط مامانِ آويسا |
نیمه شعبان

سلام دوستاي خوبم.

از همه كسايي كه باسم نظر دادن ممنون. من تصميم گرفتم از اين به بعد جواب نظراتتون رو بنويسم پس اگه دوست داشتين بعدا بياين و زير نظرتون جوابم رو بخونين!


ديروز نيمه شعبان بود. تولد آقا امام زمان. ماماني باسه من تعريف ترد كه امام زمان غائب هستند و يه روزي ميان. بختي امام زمان بيان همه بدي ها از بين ميره. ديگه هيچ ني ني كوشمولويي تو دينا گرسنه نميمونه. ديگه هيش تس با هيش تس جنگ نميكنه و ني ني هاي بي گناه كشته نميشن. باسه همين منم خيلي دلم ميخواد آقامون بيان. منم يه منتظر كوشمولو هستم.

بعضيا ميگن واااا مگه ني ني ها هم اين چيزا رو ميدونن!!! معلومه كه ميدونيم و ميفهميم تازشم ماماني هميشه قصه هاشو باسم تعريف ميكنه عاشورا هم قصه امام حسين و علي اصغر رو باسم گفت و من گوش ميدادم!

ديروز تولد مهسا جون هم بود. خيلي خوشال بود كه امسال تولدش نيمه شعبان. تولد نگرفتن ولي ما رفتيم خونشون خودمون خودمون رو دعوت كرديم و ماماني و مامان جون و خاله ليلا يه هديه ناقابل هم گرفتند.

اينم هديه من باسه مهسا جون:



 

اينم چند تا عسك از روز نيمه شعبان خونه خاله جون.

 

 

 

 

به آب هویج خوردن آدم هم کار دارن!! به لباسام نگا نکنین!! 

این پایینی کادوی مامانی ایناس

3 شنبه هفته گذشته ماماني خاله ليلا و خاله حميده و مامان جون رو دعوت كرد ناهار اومدن خونه ما جاتون خالي خيلي خوش گذشت. جای داج علی هم خیلیییییییییییی خالی بود بهدش عصر كه شد ماماني كه حالا دو تا همدست پيدا ترده بود با خاله ليلا و مهسا شروع كردن از من عسك گرفتن و نميدونين چه بلاهايي كه به سر من نياوردن!!! اينم عسكاش:

 

 

 

این دیگه آخرشه!!!!!!

 اين عسك رو هم واسه خاله پارميس كه از ماماني خواسته بود:

 

2fcvxirjgsuzpis38i0c.jpg

........................................................

پي نوشت ۱:

۴ شنبه عروسي مادر شوهر من بود!!!يكي از صميمي‌ترين دوستاي دوره دانشگاه ماماني كه به من ميگه عروسم!!! (قابل توجه امير علي من خواستگار هنوز به دنيا نيومده هم دارم!!!)مام دعوت بوديم ولي به خاطر من ماماني اينا نرفتند چون دوستش شيرازه و همه ميگفتن شيراز گرمه بچه گرمازده ميشه

حالا من و ماماني به خاله فاطي و عمو عباس تبريك ميگيم انشاالله كه هميشه شاد و خوشبخت باشن

پي نوشت ۲:

بالاخره نتايج امتحاناي ماماني رو زدن. همه رو پاس كرده. تازه يكي از درساي مهمش رو ۱۸ گرفته و كلي زوق زده شده!!!

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت13:1توسط مامانِ آويسا |
قالب نو
سلااااام

ماماني كلي خودش رو كشته تا اين قالب رو واسم ساخته

حتما نظر بدين در مورد قالب .

خوب باز ميشه؟؟؟

از راهنمايي هاي خاله پارميس تشكر ميشود!

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت12:24توسط مامانِ آويسا |
8 ماهگي

 

 

سلااااااااااااام

 

تولد تولد تولدم مبارک                        مبارك مبارك تولدم مبارك

 

8 ماهه شدم. امروز تولدمه. ماماني ديروز منو برد درمانگاه و وزن شدم 9 كيلو و 650 گرم بودم. ماشالله يادت نره!! تو درمانگاه خانومه همش زوق منو ميترد هي ميگفت ناسي دخملتون خيلي ناسه دوسش دارم!!!!

كار جديدي ياد نگرفتم!! دندون هم همچنان ندارم!!

5شنبه خونه زهرا اينا بوديم.(دایی مرتضی) اينجا تازه از راه رسيديم و زهرا كه خيلي مهربونه ازم استقبال كرد!

بهدش زهرا و علي عروس دوماد شدن!! اين لباسو مامان زهرا دوخته باسش!

اينم يه عسك تكي خوشتل از عروس خانم!!

اين هم هديه‌ي خوشتل خاله ليلا باسه منه. عسكم رو چاپ ترده رو ليوان. اين عسكه مثه اينته خيلي طرفدار داره ها!!

خاله ليلا مرسي. دوست دارم.For You

اينم  يه عسك از جمعه كه رفته بوديم گردش.

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت10:47توسط مامانِ آويسا |
عادت های من!

سلام.


 

اول از همه يه تشكر ويجه!! از خاله پارميس گل ته باسم قالب خوشتل ساخته.Flower

 بهدشم يه تمي از عادتام بگم!!

من تازگي هاي به يه موضوع مهم پي بردم و اونم اينه ته خواب بسيار  بسيار مورد مهمي تو زندگي هستش!! و در پي اين كفش مهم!! من جديدا عادت پيدا كردم ته روزا كلي به ماماني حال ميدم و تا ساعت 10 لالا ميگنم!! بعضي وقتا هم كه ديگه ماماني رو به كلي زوق زده ميكنم و تا 11 ميخوابم!!

 


 

البته ايني ته ميگم ماماني خوشال ميشه من بخوابم به اين خاطر نيست ته ماماني دوست نداره من بيدار باشم و باسش شيطوني كنمااااااا نهههههههههههه اصلا!!  دليلش اينه ته يكي ديده از عادت هاي منه اينه ته همين ته بيدار ميشم ديده نميذارم ماماني هيش كاري بكنه!!!! باهد همش بشينه پيش من و با من بازي كنه!! اگه هم يه كار واجب!!!! داشته باشه و بره من انقدر گريه ميكنم و گوله گوله اكش ميريزم كه ماماني مجبور ميشه زودي برگرده!!!

كلا من خيلي به ماماني و بابايي وابسته شدم دلم ميخواد همش پيشم باشن مخصوصا بابايي جونم كه از صبح پيشم نيست وقتي مياد همش ميخوام پيشم باشه اگه بره  گريه ميكنم!! آخه بابايي همش با من بازي ميكنه خيلي كف ميده من انقدر بلند بلند ميخندم كه ماماني و بابايي خودشونم خندشون ميگيره و ميخندن!!

يكي ديگه از عادت هام اينه كه بايد حتما هر روز عصر برم گردش!!!  عصر كه ميشه بد اخلاخي ميكنم نق ميزنم و هي ميگم  دَدَ دَدَ!!  بهدش با ماماني و بابايي سوار ماشين ميشيم و ميريم گردش بيشتر بختا زودي تو ماشين ميخوابم!! بعضي بختا هم دو دستي دنده ماشين رو ميگيرم و ميشينم!!

دو سه روزه كه يه عادت بد ديگه هم پيدا تردم!! ديگه غذا نميخورم!! هر چي ماماني باسم غذاهاي خوش مَمز درست ميكنه من هي ميگم بوووووو و همشو ميريزم بيرون!!! ماماني خيلي ناراحته !


+نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت13:23توسط مامانِ آويسا |
عيد مبعث

سلام دوس جونا!

دو شنبه عيد مبعث بود بابايي نرفت سر كار. من و ماماني هر روز ته بابيي نميره سر كار خيلي خوشاليم!! داج علي دعوت ترده بود بريم خونشون البته خيلي هم اصرار ترد باسه همين رفتيم!!

صبح  با بابا حاجي و مامان جون راه افتاديم و رفتيم. خاله و مهسا و امير هم اونجا بودن. مهسا جون باسم يه شبلالك خوشتل خريده بود گفت عيدي باشه!! نميدونم چرا هيش تَس ديگه بهم عيدي نداد؟؟!!

خونه داج علي خيلي خوش گذشت عصرش همگي حاضر شدن و گفتن بريم پارك بادي!!! من نميدونستم كجاست!! يعني يه پاركه كه همش توش باد مياد؟؟!!

خلاصه رفتيم تو راه مهسا جون منو پشت شيشه گرفته بود تا خيابون رو نگاه كنم ماشين هاي عبق هي باسه من زوق ميتردن و يه آقاهه هي باسم برف پاتُن ميزد!!

اونجا بيرون پارك داج علي داشت باسه ماماني ميگفت اين نقاشي هاي روي صورت خيلي بده و باسه بچه ضرر داره نكنه بدي رو صورت آويسا نقاشي كنن!!

همين كه رفتيم تو پارك امير و هاتف نشسته بودن باسه نقاشي تردن صورتشون!!

ماماني و داج علي اين شتلي بودن:

 بعدش ماماني اين شتلي شد:

 و داج علي اين شتلي:

اينم عسكشون :

اوني كه بت منه امير پسمل خالمه و اسپادر من هم هاتف پسمل داج علي

اينم عسك بابايي كه ميخواد سوار اين كشتي بشه مث بچه كوشمولوها!! ماماني ته نرفت!!!!!!!!!

 تو پارك زيادم باد نمي اومد!!!!

اينم چند تا عسك خوشتل ديگه:

اينجا خونه داج عليه:

اينام با شبلالك خوشتله كه مهسا جون خريده تو اتاق خودمه:

 

BalloonsBalloonsBalloonsBalloonsBalloonsBalloons

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت2:52توسط مامانِ آويسا |