|
|
سلام بچه ها جون. يه تم ديده مونده يك ساله بشم و تم تم دارم به استقلال ميرسم!!! ديروز مامان جون ميگفت هادي پسر دايي حميد هم داره تم تم راه ميافته اون همش ۹ ماهشه فهلا فخط اومديم اين خبر مهم رو بديم عسك نداريم!!! راستي ۴ شنبه هم از صبح خونه دايي مرتضي بوديم. كلي با زهرا جون ادامه مطلب
سلام. امروز ماماني با وجود همه كارهايي ته داشت اومد نشست ببلاگم رو آپ تنه. كلي خاطره نبشت بلي كامپيتوتر خراب شد و قاطي ترد 4 شنبه شب رفتيم خونه يكي از دوستاي بابايي ته يه پسمل 8 ماهه دارن به امس محمد مبين. اين عسك من و محمد مبين(به محض ورود گريه زاري تردم تا لباسم رو عوض تردن و لباس راحت پوشيدم!!! اينم خودش تهنا! 5 شنبه صبح خونه مامان جون بوديم ته ماماني يه دندون كوشمولوي خوشتل رو لثه بالاي من تشف ترد!!! شبش هم رفتيم خونه عمو جان و من اونجا براي ابلين بار بدون اين ته دستم رو به جايي بگيرم پا شدم واستادم!! جمعه هم بابايي رفت سر كار و اما كاراي جديد ته ياد گرفتم: بختي يه چيزي رو خيلي دوس دارم و خوشتله ميگم آآآآآآآآآآآآجي!! يهني نااااااازي!!! بختي تشنمه ميگم: آآآآآآآآآآب! بختي دوس دارم تاب تاب عباسي بازي كنم ميگم: تا تا! اينم يه شيبهي جديد دالي!! اينم من با عينك ماماني اينجام دارم هاپو رو سباري ميدم!! اينم آويساي مو قشند!! بختي مامان ميگه گريه كن اينجوري گريه ميكنم!!! اگه هم مامان از دستم ناراحت بشه دستش رو ميگيرم ميذارم رو صورتش تا گريه كنه!!! ادامه مطلب
سلام. ابل از همه جباب داج علي رو بدم ته گفته بود چرا روز جمعه رو تهريف نتردم!!! بههههله و اما روز يشكنبه! آرش همون تبليغ ماي بيبي كه من دووووسش دارم رو فرستاد رو گوشي ماماني. ديروز صبح زود مامان طبق معمول زنگ زد به مامان جون شيرين. بلي مامان جون مريض بودن. عصر با خاله اينا اومديم خونه . مامانم همه جاي خونه رو تميز ترده بود!!! به من خييلي خوش گذشت دايي حسين يه سري عسك كه با دوربين خودشون از من گرفتن رو باسمون آبرده اين عسك منه با دايي حسينم كه خيييلي دوسش دارم اينو نگا چه اكشي ريختم. اينجا دارم فكر ميتنم چه شيطوني بتنم! اينم يه خنده خوشتل اين عسك هم ماله همون روزه ته رفته بوديم دهاقان و ماماني عسكاش رو نداشت. من و علي. اين هم چند تا عسك كه ماماني هنر نمايي ترده!!! ادامه مطلب
سلام. ديروز صبح مامان بزرگ به همراه بابايي رفتند. قراره مامان بزرگ 1 ماهي بره خونه عمو عليرضا مواظب بچه هاي عمو باشه. بهدش بابا حاجي اومدن دنبال من و ماماني و ما رو بردن درمونگاه. ماماني فكر ميترد من تو اين دو ماه وزن تم تردم و خيلي نگرانم بود. 300 گرم وزن اضافه ترده بودم و 2 سانتي متر هم به قدم اضافه شده بود. خلاصه بهدش اومديم خونه و عمو عليرضا اومدن آقا جون رو هم بردن. من و ماماني تهنا بوديم، ماماني داشت فكر ميترد حالا چه جوري ناهار درست تنه و اما يه كاري ته ياد گرفتم و ماماني تو پست قبلي يادش رفت بنويسه اينه ته دندون اينم چند تا عسك خوشتل تو اتاخ خودم يه تمي قدم از اين يتي بلند تره!!! يواشتي ماماني متبجه نشه ميخوام چمشش رو در بيارم!!! پي نوشت:ديشب بعد از يك هفته شب خوب خوابيدم و به ماماني حال دادم!!! ادامه مطلب
|